کاش مرا زیر پرچین ثانیه ها تنها مگذاری تا همچون شمع زیر سایه ی چشمانی نادیده بگریم .من توبه کردم که دیگرعهد ناصواب نبندم چرا که دیدن تو در ماورای چشمان من آرزوئی دیرینه است . رویای من تحقق آرمانی است که تو خواهانه جلوه گر شدنش هستی ، دیدن چشمانی است که ای کاش تو مرا به دیدارشان بخوانی .آن روز که چشمانم به تلالو روی ماهت منوّر شود و لبانم با تمام وجود فریاد دوستت دارم را سر دهد ، روز پرواز به قله ی رفیع آرامش است .کاش حس شکفتن را به آغوش بازم هدیه کنی . کاش رویای دوباره زیستن را در سراچه ی ذهنم معنا کنی و ای کاش ، بودن را درپرتوحقیقت جامه ی سبز بپوشانی .نمی دانم ، هیچ نمی دانم......حس غریبی است ، دردی عجیب که شاید تنها جلوه ی رخسار تو آن را التیام بخشد . بازهم نمی دانم...بیا و این نادانی هایم را به دانائی خود بپذیر و بدان که آمدن تو همان آرزوئی است که از مبدا هستی التماس جستم .اگر ذره ای دوستم داری بیا تا خروارها عشق را به وجود پاکت ارزانی دارم .
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !به حرمت بوسه هایمان !نه !تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ...ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...و حتی ساده مثل سادگی هایم !
ادامه مطلب ...نمی دونم چرا این کارو کردی ولی امیدوارم فراموشم نکنی